تبليغاتX
شغالها

شغالها

چیز جالب

یه چیز جالب تو ادامه مطلب:

چیز جالبیه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 13:33  توسط ه.سامي  | 

بنگاه

این روزها تو بنگاهها  همش دنبال خونه میگشتم بالاخره دیشب یکی پیدا کردم (اگه یارو دبه نکنه) امروز قراردادو می نویسیم.واقعاْ خسته شدم از دست این بنگاه دارهای پدر س.وخ.ت.ه که هیچ نظارتی روی اونها نیس؟

واقعا این لطیفه عین واقعیته:

بنگاه چيست ؟ يك عدد سماور وچهار تا صندلي كه يك نفر پشت ميز دروغ ميگويد وبقيه ميگن:

 والله راست میگه!... راست میگه!...

خدایا خودت امسال به داد مستاجرها برس 

اوضاع خیلی خرابه .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 13:7  توسط ه.سامي  | 

بسوزه پدر گشنگی

کارد بخوره به این شیکم صاب مرده!.. 

وسط ظهر توی ماه رمضون آدم گشنه هوس چی می کنه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 11:36  توسط ه.سامي  | 

آخرین فتوا

بر اساس آخرین فتوا :

اگر کسی بر بیت المال دزدی دست یازیده و یا اختلاس کرده (وام میلیاردی گرفته و پس نمی دهد)بطوریکه تبر گردن خودشان و همچنین اولادشان را(به علت گردن کلفتی)  نمی زند و ایضا باسن های همسر محترمه شان بشدت از فرط پولداری فربه و ستبر گردیده ( توی بازار بگردید یافت میکنید از این باسن گنده ها ) شما حق ندارید بگویید ایشان دزدی کردی چون ایشان ناراحت می شوند و امکان دارد دچار افسردگی و یا ناراحتی روحی شوند ایشان جرمی کرده و مجازت می شود فلذا( یا همان لکن) اگر چپ چپ هم به این افراد نیگاه کنید در همایونی تان چوپ فرو می کنند. اما اگر فرزند محترم اختلاس کننده سوار بر ماشین میلیونی بابا بود و به خواهر یا مادر شما متلک انداخت باز هم در همایونی شما چوب فرو می کنند چون باز هم حق با ایشان است.

پی نوشت:

درچه دوران گ ..ه...ی هستیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 11:28  توسط ه.سامي  | 

به بهانه دیدن پدر بعد از مدتی

کاش که دستان من بلندتر یا که آسمان کمی کوتاه تر

شاید که دعایم زودتر به آسمان می رسید

به هر حال خدایا پدر پیر و مادر مریضمان را همیشه سلامت بدار

پی نوشت: هر بار که پدر رو مبینم پیرتر شده اما اینبار چروکهای پیشانی پدر خیلی بیشتر شده ، پیر شدنش رو خیلی احساس میکنم احساس بدی دارم خیلی بد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 13:5  توسط ه.سامي  | 

جایی خوندم که

 در کشوری که آدمهای کوتاه قد سایه بلند دارند در آن کشور آفتاب در حال غروب کردن است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:26  توسط ه.سامي  | 

عكس یه دروغگو تو ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:2  توسط ه.سامي  | 

سوژه هفته

خوبه شکر خدا سوژه این هفته هم جور شد : "بن لادن" . همه هم کارشناس شدن از آبدارچی بگیر تا مدیر عامل حتی این این همکارخانوم جیم زن خنگ مشنگ ما( که الساعه روبروی بنده نشسته و دردهان مبارکشون دارند آدامس میچرخانند.) اظهار نظرها مختلفه : گرفتنش بردنش ... ! شاید هم خوردنش اصلن چیز خورش کردن یا قبلا زنش کشتش الزایمر داشته سکته کرده بوده و...

بابا دست بردارید دیگه . اصلن هروقت فهمیدین این مسعود رجوی لعین (لعنت الله علیه)کجاس : سکته کرده؟مرده ؟یا اصلن ایران گرفتتش ؟ولی رو نمیکنن؟ اون وقت میفهمین که بن لادن یا صدام کجا هستن ؟ مردن یا زندن؟

مهم اینه که مطمئنم" حقیقت اونی نیس که بما میگن حقیقت اون چیزیه که نمیگن."

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:26  توسط ه.سامي  | 

سوتی خطری

 توی اداره یه معاونی داریم خیلی یواش و آروم صحبت میکنه از طرفی حرفهاش هم خیلی خام و نپخته س یعنی تن صداش بعلاوه نحوه حرف زدنش یه جوریه که هیشکی متوجه حرفاش نمی شه به قول معروف اینقده منگ و منگ میکنه پدر صاحاب آدم در میاد تا بفهمی چی میگه . از شانس ت..می ما هم خانوم جیم زنش هم با ما همکاره( دقیقا میز روبرو  میشینه از بس فر میزنه بهش میگن فریدون!).از قضا امروز یکی از دوستان مشترک من و همکار کنار دستی اومد و یه نیم ساعتی پیش ما نشست همینطور گرم صحبت بودیم بحث معاون اداره  پیش اومد منم  شروع کردم به در آوردن ادای معاون اداره غافل از اینکه خانوم بزرگوارشون(فریدون خانوم!) روبروی ما نشسته و داره بر و بر  منو سیاحت میکنه آقا دوزاری ما هم کج !هر چی بچه ها ایما و اشاره ... فایده نداشت .یه دفعه سرمو بلند کردم دیدم اوه چه گندی زدم...خانومه بنده خدا بلند شد و رفت . بچه ها هم حالا نخند کی بخند. ولی خداییش خیلی خجالت کشیدم اون هم به روی مبارک ما نیاورد ولی اصلن روم نمیشه تو صورتش نیگاه کنم همه ش سرم پایینه . فک کنم اگه شب به شوهرش بگه یا خودم یا اضافه کاری برج بعدم  یا هردو به ..ا میریم. تا ببینیم چی پیش میاد ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 13:41  توسط ه.سامي  | 

دو تا آدم 40 کیلویی

از داروخونه بیمارستان که برگشتم دیدم یه خانوم ریزه میزه پهلوی عیال ما نشسته و خانوم ما داره براش فرم پر میکنه به محض اینکه خانومه رفت پرسیدم : چی براش پر میکردی؟ گفت :بنده خدا سواد نداشت  فرم پذیرش بیمارهای سرطانی رو براش پر میکردم گفتم : مگه سرطان داشت؟ بنده خدا سنی نداشت.  گفت: آره ۲۰ سالش بود وزنش هم ۴۰ کیلو !...  سرطان سینه داشت! همین طور که داشت میرفت و من هم از پشت سر داشتم نیگاش میکردم به یاد دختر همکارم افتادم که به مادرش پول داده بود براش سکه بخره که پس انداز کنه ... آخه دخترش کلاس اوله ۷ سالشه وزنش هم ۴۰ کیلو! مریض هم نیس اما این کجا اون کجا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 12:45  توسط ه.سامي  | 

امروز فهمیدم

سخن مانند دامن زن است ... هر چه کوتاهتر بهتر و به هدف نزدیکتر !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 12:57  توسط ه.سامي  | 

یک روز کار خانومها در اداره

تشریف فرمایی به اداره راس ساعت ۷:۴۵ یا ۸ و بعد از اون بجای ساعت ۷:۳۰

 آویزون کردن چادر به چوب لباسی و خوردن چایی فوری بلافاصله پس از حضور در اداره و غرزدن از مزه بد چایی!

نشستن پشت میز کامپیوتر و چرخ در فضای بسیار دلچسب اینترنت (که شامل سرزدن به تمامی سایتهای خبری آموزش آشپزی و مجلات اینترنتی خانواده سبز و..) و خواندن اخبار و مطالب برای سایر همکاران و اعلام نظر در خصوص آنها بهمراه تعجب و به فیض رسیدن سایر کارمندان.

خسته شدن از فضای مجازی اینترنت وبرگزاری جلسه اول کمیسیون بانوان در خصوص امور مهم شوهرداری و نحوه پخت خورش سبزی واینکه چطوری روش روغن سیاه بیفته در یکی از اتاقهای بانوان بمدت نیم ساعت الی ۴۵ دقیقه.

رفتن به موال مخصوص بانوان پس از جلسه مذکور

زنگ زدن به مامان و صحبت در خصوص مسایل مختلف و مهم منزل و اتفاقات میهمانی شب گذشته و...در حدود یک ربع الی نیم ساعت

تماس با رستوران و سفارش خرید پیتزا و ارسال آن به مدرسه آقازاده محترم در مدرسه غیر انتفاعی...

بلافاصله پس از رفتن رییس مربوطه به بیرون چادر چارچوق کردن و رفتن به بازار کنار اداره و خرید لوازم روزانه منزل تنقلات داخل میزی نظیر شکلات بسکویت کرم دار آدامس بعضی اواقات مویز .خرید نبات جهت دل دردهای نابهنگام! و... نهایتا برگشتن به اداره قبل از رسیدن رییس در کمال خرشانسی.

بازکردن کشوی میز مبارک و درآوردن نسکافه و ریختن در آبجوش حاضر و میل آن(البته با تعارف به سایرین)

برگزاری جلسه دوم کمیسیون بانوان به صرف چای و شوکولات اما اینبار در اتاق کار ایشان و حضور خانمهای رنگی ونگی و شروع بحث کارشناسی در خصوص زمان زایمان همکاره حاضره و تعیین جنسیت نوزادو خاتمه یافتن بحث با مرخصی زایمان و تنظیم فاصله های زایمان و خیلی  چیزهای یگه که از حوصله خارج است.

رفتن مجدد به موال مخصوص بانوان پس از جلسه مذکور

شروع دل درد به دلیل خوردن تنقلات بیش از اندازه یا موارد خاص دیگر و خوردن نبات داغ با آبجوش

ساعت ۱۲ افاقه نکردن نبات داغ وخوب نشدن دل درد نهایتا گرفتن مرخصی ساعتی جهت رفتن به منزل با سرویس اداره ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 13:38  توسط ه.سامي  | 

جنس عوض شده عوض نمیشه

دیشب همینطوری که داشتیم با مهمونامون حرف میزدیم یکیشون گفت : چین یه جمعیتی نزدیک به هفتاد میلیون عقب مونده داره.یعنی یه چیزی به اندازه جمعیت ایران. من هم گفتم : چی می شد اگه هفتاد میلیون ایرانی رو بدیم و اونا رو بگیریم؟ حالا کار نداریم اون عقب افتاده ها تو ایران چیکار میکردن؟ ولی واقعا این هفتاد میلیون ایرانی چه گندی میزدن به چین؟ بعدش اون وقت چینی می اومدن میگفتن :بابا نخواستیم بیاید اینارو ببرید همون عقب مونده ها رو پس بدین. ما هم میگفتیم : جنس عوض شده دوباره عوض نمیشه!...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 9:53  توسط ه.سامي  | 

بعضی آدمها

این پستو تو یه وبلاگ خانم "راجع به میزان طلاهاش قبل از ازدواج و بعد ازدواجش نوشته" دیدم خوندنش خالی از لطف نیست.
۹ تا النگو (۲ میلیونو ۸۰۰)یه پلاک زنجیر (۹۰۰ تومن)یه دستبند(۶۰۰ تومن)یه گوشواره (۵۵۰تومن)یه انگشترمجلسی(۶۰۰تومن)یه انگشتر معمولی(۱۴۰ تومن)۷تا ربع سکه و یه نیم سکه و ۲تا تمام سکه که همه شون هدایای عید یا تولدم بوده که خونوادم دادن................

یه سرویس طلای ۴۰۰تومنی یه انگشتر۴۰ تومنی یه پلاک زنجیر۹۰تومنی شوشو و خانوادش در تمام طول دوران عقدم دادن.

 (این هارو مینویسم که شناختتون از خونواده شوشو من بهتر باشه و هم اینکه خودم یادم نره  )

نکته قابل توجه :حقوق بابای شوشو ۳برابر حقوق بابای من و حقوق شوشو اندازه بابای منه.

 نمیدونم همه زنها اینطورین یا فقط بعضیاشیون ... ولی کسی که طرز فکرش اینه به درد جرز لای دیوار هم نمیخوره.

*منظور از شوشو آقاشونه؟!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 12:7  توسط ه.سامي  | 

بچه به شرط چاقو

بالاخره دیشب ساعت ۱۱ به زور چاقو اومد پدرسوخته دو شبه ملت رو تو بیمارستان سرکار گذاشته ما هم ساعت ۱۲ و نیم خودمونو رسوندیم ببینیمش عیال بزرگوارمون رفت خودشو دید عکسش رو هم آورد ما سیاحت کردیم فک کنم موهاش فرفری بشه ! به پدرش گفتم یه دانگش از شش دانگ مال ماست اونم گفت: قابلی نداره؟ نوکرته...

خوش بحال پدر و مادرش ماکه بخیل نیستیم شاید قسمت ما هم این بوده بشینیم از بچه دار شدن بقیه لذت ببریم ...

مبارک است انشاءا... خدا روزی همه رو بده آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 9:28  توسط ه.سامي  |